تبليغاتX
نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال در تنهایی

این شعر بر گرفته از خواب جناب آقای خلیل جوادی هست که خود ایشون اون خواب رو به زبان شعر نوشتند. بهتون توصیه می کنم از دستش ندید:

یه شب که من حسابی خسته بودم

همینجوری چشامو بسته بودم

سیاهی چشام یه لحظه سر خورد

یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده

محکمه ی الهی بر پا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن

ردیف ردیف مقابلش واستادن

چرتکه گذاشته و حساب می کنه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنه

می گه چرا این همه رج می کنید؟

راهتونو بی خودی کج می کنید؟

آیه فرستادم که آدم بشید

با دلخوشی کنار هم جمع بشید

دل های غم گرفته رو شاد کنید

با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید

نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید

من بهتون چقدر ماشاا... گفتم

نیافریده باریکلا گفتم

من که هواتونو همیشه داشتم

حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم

امّا شما بازی نکرده باختید

نشستید و خدایی جعلی ساختید

هر کدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آیه های ما جدا شد

یه جو زمین و اینهمه شلوغی

این همه دین و مذهب دروغی

حقیقتا شما ها خیلی پستین

خر نباشین گاو رو نمیپرستین

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند هی صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی هم از اجانب

گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست؟

پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست؟

چرا زنا اینجوری بد لباسن؟

مردای غیرتی کجا پلاسن؟

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش می چرخه نمیدونم چشه

 آهان می خواد یواشکی جیم بشه

دید یه کمی سرش شلوغه خدا

یواش یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیه بشکه ی نفت

یه هو سرش رو پایین انداخت و رفت

قراولا چند تا بهش ایست دادن

یارو وا نستاد تا جلوش واستادن

فوری در آورد واسشون چک کشید

گفت ببرید وصول کنید خوش بشید

دلم برای حوریا لک زده

دیر برسم یکی دیگه تک زده

اگه نرم حوریه دلگیر می شه

تو رو خدا بذار برم دیر می شه

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه ی خیلی کلون نشد نرم

گوشای یارو رو گرفت تو دستش

کشون کشون برد و یه جایی بستش

رشوه ی حاجی رو ضمیمه کردن

توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجیه داش بلند بلند غر میزد

داش روی اعصابا تلنگر میزد

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی

یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم رو معطل نکن

بگیر بشین اینقده کل کل نکن

یه عالمه نامه داریم نخونده

تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامه ی تو پر از کارای زشته

کی به تو گفته جات توی بهشته

بهشت جای آدمای باحاله

ولت کنم بری بهشت محاله

یادته که چقدر ریا می کردی

بنده های مارو سیا می کردی

تا یه نفر دور و برت می دیدی

چقدر ولضالین رو می کشیدی

اینهمه که روضه و نوحه خوندی

یه لقمه نون دست کسی رسوندی

خیال می کردی ما حواسمون نیست

نظم و نظام هستی کشکی کشکیست

هر کاری کردی بچه ها نوشتن

می خوای برو خودت ببین تو زون کن

خلاصه وقتی یارو فهمید اینه

بازم درست نمی تونست بشینه

کاسه ی صبرش یه دفعه سر می رفت

تا فرصتی گیر می آورد در می رفت

قیامته اینجا عجب جاییه

جون شما خیلی تماشاییه

از یه طرف کلی کشیش آوردن

کشون کشون همه رو پیش آوردن

گفتم اینا رو که قطار کردن

بیچاره ها مگه چی کار کردن؟

مأموره گفت میگم بهت من الآن

مفسد فی الارض که میگن همینهان

گفت اینا بهشت فروشی کردن

بی پدرا خدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینها

کفر خدا رو در آوردن اینها

بد جوری ژاندارک رو اینا چزوندن

زنده توی آتیش اونو سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن

خون گالیله رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کُلاتو صاف کن

بهت میگه بشین و اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن

شما بگو اینا چه کاره بودن؟

خیام اومد یه بطری هم تو دستش

رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم

گفت این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن

به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی؟

این که نه مداعی داره نه شاکی

نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو

نه اربده کشیده و نه چاقو

نه مال این نه مال اونو برده

فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه هواشو داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یه هو شنیدم ایست خبردار دادن

نشسته ها بلند شدن واستادن

حضرت اصرافیل از اون ور اومد

رفت روی چهار پایه و چند تا صور زد

دیدم دارن تخت روون میارن

فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا

تو محشر این کارا چیه خدایا

فکر می کنید داخل اون تخت کی بود؟

الآن می گم یه لحظه؛اسمش چی بود

همون که کاراش عالی بود

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد

همون که این لامپ ها رو اختراع کرد

همون که کاراش عالی بود اون دیگه

بگید بابا توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا

یه راست برو بهشت پیش انبیا

وقت رو تلف نکن توماس زود برو

به هر وسیله ای اگر بود برو

از روی پل نری یه وقت می افتی

می گم هوایی ببرند و مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه

گفت که مفهوم عدالت اینه؟

توماس ادیسون که مسلمون نبود

این بابا اهل دین و ایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر

نه شمر می دونست چیه نه خنجر

یه رکعت هم نماز شب نخونده

با سیم میما شب رو به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید

خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جا به جا کرد

یه کم به این حاجی نیگا نیگا کرد

از اون نگاه های عاقل اندر

سفیهشو باید بیارن اینور

با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب کله خرایی هستین

بابا عجب جونورایی هستین

شمر اگه بود آدولف هیتلر هم بود

خنجر اگر بود رولور هم بود

حیفه که آدم خودش رو پیر کنه

وسوزنش فقط یه جا گیر کنه

می گید توماس من مسلمون نبود

اهل نماز و دین و ایمون نبود

اولا از کجا می گید این حرفو

در بیارید کله ی زیر برفو

اون منو بهتر از شما شناخته

دلیلش هم این چیزایی که ساخته

درسته گفته ام عبادت کنید

نگفته ام به خلق خدمت کنید؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده

دنیا رو هم کلی قشنگ کرده

من یه چراغ که بیشتر نداشتم

اونم تو آسمونا کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمی دونید چقدر کمک به من کرد

تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده

یا اگر هم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت

دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت

طفلی تو باورش چه قصرا ساخته

اما به اینجا که رسیده باخته

یکی میاد یه هاله ای باهاشه

چقدر بهش میاد فرشته باشه

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم

دهانشو آورد کنار گوشم

گفت تو که کله ات پر قرمه سبزیست

وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست

اون که نشسته یک مقام والاست

مترجمه رفیق حق تعالی است

خود خدا نیست نمایندشه

مورد اعتمادشه بندشه

خدای لم یلد که دیدنی نیست

صداش با این گوشها شنیدنی نیست

شما زمینی ها همه اش همینید

اونور میزی رو خدا می بینید

همینجوری می خواست بلندشه نم نم

گفت که پاشو باید بری جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم

داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم

 

محکمه ی الهی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:49  توسط نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال  | 

 

سلام دوستای عزیزم:

می خوام به همتون یه چیزی بگم، یه خبر؛ نمی دونم این خبر خوشحالتون می کنه یا نه.

اما باید بگم که:

من از این به بعد می خوام در رابطه با ائمه بنویسم !

اگه میشه راهنماییم کنید و بهم بگید که دوست دارید که من این کار رو بکنم یا نه؟

راستی بهم بگید چه کاری کنم بهتره تا وبم مورد قبول آقا امام زمان باشه؟

و اگه آدرس سایت هایی رو دارید که می تونه بهم کمک کنه تا وبم آقا پسند بشه حتما بهم معرفیشون کنید!

و از تمام دوستام که این وبم رو بیشتر دوست داشتند معذرت می خوام!

در ضمن آدرس وب جدیدم همینه.

یعنی همین وب میخواد تغییر و تحول کنه!!!

 

                     از همتون ممنونم که بهم سر زدید!

                         نیلوفر آبی   ۰۳/۰۱

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:13  توسط نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال  | 
یا زهرای مرضیه!!!

 

ای مهدی فاطمه پس تو کی خواهی آمد تا جهان را پر از عدل الهی کنی؟!!!

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

....

پیش من هستی و بین من و تو فاصله هاست

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:21  توسط نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال  | 
نیلوفران آبی در مرداب هستی بر پهن آب می لغزند، عشوه گری می کنند و چه

بسیار دلها را در هوس چیدن خود به تب و تاب می اندازند.و چه تنها و بی کس اند 

این نیلوفران که به جز ساقه های خود هیچ تکیه گاهی ندارند. کیست که بر قایق

سر نوشت بنشیند و علیرغم خطرات مرداب خود را به نیلوفر تنهای برکه برساند،آن

 را بچیند و بر قلبش که دیوانه وار می تپد بنهد و غزل خوش آشنایی سر دهد....اما

با تمام اینها باید مراقب بود تا شکارچی بی رحم مرغکان برکه،نیلوفر تنهایمان را زیر

پای قایقش بیرحمانه له نکند ...!!!

نیلوفران آبی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:20  توسط نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال  | 

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

 

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

 

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم

 

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کنیم

 

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم

 

چه اشکال دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیازت کنیم

 

مگر موج دریا ز دریا جداست

چرا بر "یکی" حکم "کثرت" کنیم

 

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

 

وجود تو چون عین ماهیت است

چرا باز بحث اصالت کنیم

 

اگر عشق خود علت اصلی است

چرا بحث "معلول" و "علت" کنیم

 

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

 

پر از گلشن راز از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

 

بیایید تا عین عین القضات

میان دل و دین قضاوت کنیم

 

اگر سنت اوست نوآوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

 

مگر کهنه شد رسم عهدالست

بیایید تجدید بیعت کنیم

 

برادر چه شد رسم اخوانیه

بیایید یاد عهد اخوت کنیم

 

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

 

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

 

رعایت کن آن عاشقی را که گفت

بیا عاشقی را رعایت کنیم

 

 

                                          " مرحوم قیصر امین پور "

 

خدا رحمتت کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:33  توسط نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال  | 

ساده بیا دست منو بگیرو

ساده نگیر این همه سادگی رو

ساده نگیر اگه هنوز می تونی

پای همه سادگی هات بمونی

خسته نشو اگه تموم راه ها

پیش تو و سادگی هات بسته شن

طاقت بیار اگه همه آدما

از اینکه پا به پات بیان خسته شن

آخر خط جاده های بسته

بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتی به خون نشسته

چند تا ترانه ست که کسی نخونده

دووم بیار خسته نشو از سفر

تنهاییتم بذار رو دوشت ببر

ترانه باش اون ور آخر خط

به نقطه میرسی بیا سر خط

ساده بیا دست منو بگیرو

 ساده نگیر این همه سادگی رو

ساده نگیر اگه هنوز می تونی

پای همه سادگی هات بمونی

 

                              "سرنوشت"

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:52  توسط نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال  | 

میگن یه روز میای، منم به خاطر اون یه روز یه عمر صبر می کنم!!!

 

تو را من چشم در راهم، شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تورا من چشم در راهم.

 روزی ... بابا یه روز میای دیگه!!!

شباهنگام، در آن دم، که بر جا، دره ها چون مرده ماران خفتگان اند؛
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،

گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم.

 

                                  نیما یوشیج"بهترین شاعر از نگاه من"

 

همون که گفتم!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:19  توسط نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال  | 

نمی دونم، نمی دوناللهم عجل لولیک الفرجم تو غروب های دلگیر جمعه به کدوم خونه پناه ببرم تا از دردی که به دوش می کشم خلاص شم از درد سخت " انتظار " ؛ دردی که سالهاست به دوش می کشمش ،امّا جز سختی و درد حاصل دیگه ای برام نذاشته .

دلم میخواد داد بزنم و بگم : پس کجایی؟ چرا نمیای؟ مگه نگفتی باید دنیا پر از فساد بشه و من برگردم ؟!!! دیگه از این بیشتر؟!!! بابا من دیگه طاقتم طاق شده ولی تو هنوزم که هنوزه میگی: میام ،میام و نجاتتون میدم. میام و دست همتون رو می گیرم تا با هم بریم به یه دیاری که پر از خوشبختی و آرامشه.

منم بهت میگم خب اگه میدونی که بچّه های یتیم چه دردی می کشن، اگه می دونی ما چقدر دلتنگ یه گوشه ی نگاهتیم، اگه میدونی زمین، ماه، خورشید، ابر، کوه، دشت و ... وحتی من و مردم دیگه به وجودت نیازمندیم پس چرا به قول مرحوم آغاسی خاطر خواه کردی رفتی پشت پرده؟!!!

                            وما تا جمعه جمعه است منتظر قدوم پر برکتت میمانیم تا بالاخره روزی از این درد انتظار رهایی یابیم و شیرینی وصال را تجربه کنیم!!!

 

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مرا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط عوان من است

ای نگه ات خواستگاه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:43  توسط نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال  | 

سلام دوستای گلم؛

از غیبت چند هفته ایم واقعا معذرت می خوام آخه تعطیلات عید رو رفته بودم قم، بعدش هم از شانس بد ما وقتی اومدم دیدم کارت اینترنتم تموم شده ،اینقدر فسفس کردم ،اینقدر تنبلی کردم تا آخر بخت این کارت اینترنت باز شد و من خریدمش البته من که نه چون خودم حوصله ی بیرون رفتن ندارم در واقع به مادرم گفتم که بخره!

باز هم از تاخیر و غیبت این دو سه هفته عذر میخوام و شرمنده ی همه ی کساییم که تو این چند هفته برای وبم نظر دادن. به زبان خودی میشه سلام!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:24  توسط نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال  | 

چگونه خاک نفس میکشد؟

                                       _ بیاموزیم:

شکوه رستن،اینک،

                                     طلوع فروردین

گداخت آن همه برف،

دمید این همه گل،

شکفت این همه رنگ!

 زمین به ما آموخت:

ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم

مگر کم از خاکیم؟

نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 7:6  توسط نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال  | 

سلام بچه ها امروز با یه آپ قشنگ اومدم درسته یه چند وقتی دیر اومدم ولی شما که خودتون این دبیر ها رو می شناسید تو این هفته همه اش امتحان پشت امتحان تازه فردا هم امتحان فیزیک دارم ولی نگران نباشید چون فیزیک دوست دارم یه دور که بخونم فوری میره تو مخم به قول بچه های کلاس پروفسورم دیگه!!!!

امروز می خوام چند تا پیامک که من خیلی ازشون خوشم میاد براتون بذارم:

 

ü      زندگی عشق است عشق افسانه نیست، آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست ،عشق آن نیست که کنارش باشی ،عشق آن است که به یادش باشی.

 دریای عشق

بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان،عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد،امروز کسی محرم اسرار کسی نیست، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست!

 

وفای شمع را نازم که بعد از سوختن، به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد، نه چون انسان که بعد از رفتن همدم، گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد!

 

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم/بعد از آن بوسه دگر بار خطایی نکنم/بوسه دادی و چو بر خاست لبم از لب تو/ توبه کردم که دگر توبه ی بی جا نکن